تبليغاتX
..::منسوخ::..




























..::منسوخ::..

دفتری برای من،که بنویسم از درونِ نگران و مضطربم

خدایا.........

                      ورقهایت را بکش

                                                میخواهم با هم "دین خبیث" بازی کنیم

     

نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1390ساعت 18:21 توسط سعید|

تا چیزی رو از دست ندی قدرشو نمیدونی منم تا وقتی دنیای مجازی پیشمه قدرشو نمیدونم ولی تا دو روز ازش جدا میشم دیوونه میشم، دلتنگش میشم، دلتنگ رفرش کردن فیس بوک، دلتنگ چرکنویس های هومن شریفی،دلتنگ یادداشت های یک یاغی و توییت های دخترحاجی و خلاصه دلتنگ همه ی کارای روزمره ی فضای مجازی میشم...واسه جدا شدن از زندگی روزمره ی خودم تصمیم گرفتم یه سفر کوچیک داشته داشته باشم که بعد از دو دو تا چهارتا قرار شد که تهران برم....و علت غیبتم هم همین سفر بود......قصدم از سفر رسیدن به کمی آرامش ذهنی بود ولی آرامش که پیدا نکردم هیچ....بدترم شدم

تو این سفر خیلی چیزا دیدم و بعضی چیزارو که فقط ادعای دیدنشون رو داشتم با چشای خودم دیدم و با دست لمس کردم.(هر چیزی که تا این جا گفتم مقدمه بود)

در پایتخت ایرانم دیدم........

*فقر را دیدم در شکم پر از خالی مردمی که فقط نفس میکشیدند در جایی به نام حلبی آباد

*کار کودکان را دیدم در چشمان پسربچه ی 5 ساله ای که در خیابان فردوسی ورق پاسور و شیشه ی ویسکی میفروخت

*کار کودکان را دیدم در دستان دخترکی که گل میفروخت ولی دستانش پر از زخم خار گل بود

*استقامت را دیدم در دستان پینه بسته ی رفتگری که میگفت "چهارماه است که حقوق نگرفته ام"

*عشق آغشته به جنون را دیدم در دستان نا لطیف زنی که صبح تا شب کار میکرد تا برای شوهرمعتادش مواد تهیه کند

*بی غیرتی را دیدم در شوهر همان زن که فقط نعشگی را دوست داشت

*فاحشگی را دیدم در صورت آرایش کرده ی زنی که نمیدانست کدام ماشین را انتخاب کند و سوار شود

*خستگی را دیدم در چشمان مردی که در اتوبوس سرپا خوابش میبرد

*شادی تصنعی را دیدم در چشمانی که توان بازماندن نداشت ولی مرد "همه چی آرومه" گوش میکرد و پای بر کف مترو میکوبید

**امواج نفرت را دیدم در جایی به نام.................. طحران

پ.ن 1: همه ی تصویرایی که تو متن ساختم همشون رو دیدم و ذهنی نیستن

ن2 :از این به بعد میخوام یه کتاب یا یه  آهنگ یا یه فیلم معرفی کنم شاید واسه کسی مهم نباشه ولی واسه خودم مهمه

این دفعه یه کتاب و یه آهنگ:

آهنگ:یه کار از گروه دنگ شو من خیلی دوسش دارم اسمشم هست "کمی آهسته تر" دانلود

کتاب: مجموعه داستان سه تار از جلال آل احمد دانلود


پ.ن:نویسنده این بلاگ به علت پشت کنکوری بودن تا اطلاع ثانوی دست به کیبورد نمیبرد

اطلاعات اضافی بعدا اضافه خواهد شد

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت 12:55 توسط سعید|

سهراب گفت:«مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد

این جمله از سهراب باعث ایجاد یک جرقه تو ذهنم شد و مدت زیادی تو ذهنم چرخوندمش تا به چیزی که هدفم بود برسم.اما از هدفم بگم که چی بود.........میخواستم تو ذهنم انقد قدم بزنم تا به این برسم که آیا بزرگترین سوخی محیط(به نظر من شوخی محیط همون جبره) با ما مذهب پدرامونه یا که نه یه چیز دیگه میتونه باشه. هر چی بیشتر تو راهرو های مغزم قدم میزدم به یک موضوع بیشتر نزدیک میشدم اونم چیزی نبود جز خانواده....اما چرا خانواده؟

-هیچ اطلاعاتی از قبل از تولد در دست نیست و نمیدانیم کجا بودیم...شاید به قولی در موز های آفریقا...پس در انتخاب پدر و مادر و مکان تولد نقشی نداریم که این خود بزرگترین جبره عالم هستی است

-نحوه آمدنمان را هم انتخاب نمیکنیم اصلا نمیدانیم حاصل عشقبازی ای برنامه ریزی شده ایم یا که فقط کاندومی پاره باعث ایجاد نطفه هایمان شده

بعد از تولد شیر مادر را میخوریم و پوشکی که پدر خریده را کثیف میکنیم که باعث ایجاد علاقه ای خاص بینمان میشود......علاقه ای که نامفهوم است

.

.

.

-دوران کودکی ارزش هایی را درونمان میکارند که برگرفته از زندگی خودشان است و ما در آن سن مجبور به قبول کردن

-دوران نوجوانی وقته برداشت ارزش هایی است که کاشته بودند و مرحله بعد ساختن اهدافی که همگی حاصل ضعف هایشان در زندگی است. ما هم باید آنهارا برای خودمان هدف قرار بدهیم

پ.ن:خودم هم میدونم سر و ته نوشته هام زیاد معلوم نیست خلاصه این ضعف رو بر من ببخشید

مینیمال دست ساز: ایران تنها کشوریست که دختران با کشیدن سیگار هم فاحشه خطاب میشوند


نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390ساعت 2:26 توسط سعید|

   میدانم

                میدانم

                           از یاد ها خواهم رفت


  راوی دین نبوده ام

          اما محارب نیز نبوده ام


  قاری قرآن نبوده ام

          اما پاره کننده آن هم نبوده ام


  عارف نبوده ام

          اما منکر وجودش نیز نبوده ام


  مسیر فکری نساخته ام

          اما بسیار فکر کرده ام


  قلبم شکسته نشد

          قلبی را نیز نشکسته ام


                  آری این منم


                        نه سیاه سیاه،نه سفید سفید


                                                                       خاکستری

              

پ.ن:بعضی از دوستان این متن رو شعر خطاب میکنن باید بگم که این متن در حد شعر نیست و فقط یک متن سادست

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 0:1 توسط سعید|


آخرين مطالب
» ورق
» سیری در پایتخت
» یادداشتی یاغیانه
»

Design By : Pichak